زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
تو هستی باغبان و من گل نیلـوفرم بابا هنوزم تو پدر جان منی، من دخترم بابا طَبَق "بیت" و سر تو "کعبه" و من گرم اعمالم نشسته من طوافم را به جا میآورم بابا چه آمد بر سر چشمم، سرت را تار میبینم به سختی باز و بسته میشود چشم ترم بابا مرا هم ای پدر مانند زهرا با لگد کشتند چگـونه درد پهـلـو را تحـمـل آورم بابا سه ساله طفلم اما از خدایم مرگ میخواهم ببین ناز اجل با قیمت جان میخرم بابا قـدم برداشتـنهایم به مثل مـادرت باشد به مثل پیـرها محـتاج دیـوار و درم بابا ز بس دیرآمدی ای قبله، رو به قبلهام کردند به روی مـاه تو باشد نـگـاه آخـرم بـابـا بُوَد پیدا ز رگهایت سرت را بد جدا کردند خـبر دارم ولی هـرگز نیـاید بـاورم بابا |